...دوربین سیاه

 

خیلی وقت بود که عکس نگرفته بودم ... کم کم داشت یادم میرفت که عکاسی رو دوست داشتم ...

بیچاره دوربینم ...دلم واسش سوخت ... اونم تنها افتاده یه گوشه و خاک می خوره ...

یه زمانی دایم در حاله چشمک زدن بود ... چشمک می زد و یه لحظه رو جاودانی می کرد ...

اما حالا ...

الان جلومه ... اروم نشسته و یه گوشه رو نگاه می کنه ...  انگار قهره باهام ...

اگه زبون داشت احتمالا می گفت :  خیلی بی معرفتی ... بیخه گوشتم یه سر بهم نمی زنی ...

گناه داره طفلکی ... اینم تنهاست ...

دوربین جونم از این به بعد بیشتر بهت سر می زنم ... قول میدم ... 

اینم دست پخت امروزه من و دوربینم 

 

 

به نظره من اشیا هم شخصیته خاص خودشونو دارن ... من واسه دوربینم احترام قائلم ...

 تا بعد ...

۱۳٩٠/٤/٢٠  توسط پوریا   | نظرات ()

 

احساس یک شب ، در تنهایی خانه

چهارشنبه هشتم تیرماه ساعت یازده شب:

یه چای پر رنگ ، دو تا قند ، دیوان اشعار فروغ ...

و من و خودم ...

منو خودمو نوازش نسیم ، منو خودمو یه دل بی قرار ...

دل بی قرار ؟؟؟ به خاطر عشق ؟به خاطر یار ؟

نه نه!

به خاطر هیچ ... هیچه هیچ...


۱۳٩٠/٤/۸  توسط پوریا   | نظرات ()

 

هذیان یک مسلول

ای خدای من  ... ای خدای زیبای من ...

ای کسی که بدون هیچ چشمداشتی دوست داری و عشق می ورزی ...

کمکم کن ... گناهکارترینم ...پست ترینم ... 

کاش میشد ... کاش میشد شکنجه ام کنی... با دست خودت ... اما نه بدست ذیگران ...

چی بگم ؟ چی دارم بگم ؟ 

خدایا احساسمو ازم نگیر ... گرچه شاید همین احساس وسیله شکنجه من بشه ...

و غرورم ... این نگین با ارزش...

دارم هذیون میگم...

احساسه سرگردانی ... 

حرکت دایره وار به دور یک مرکزه متوهم ...

گاهی خودمو بیمار تصور کردم ... بیماری که یه بیماری لاعلاج داره ... بیماری که شاید به زودی

میمیره ... حسه غریبیه ...

اندوهه توام با ارامش... به کسی که دوسش دارم میگم بهت خیانت کردم ... دروغ ... 

یه دروغه شیرین ... تا اون بره ... تا بزاره بره ... اما اون ... اون متوجه میشه ... دلش میسوزه ...

شایدم قلبش ...

وای خدای من ... من نیاز به دلسوزی دارم ؟؟

 

گاهی خودمو تصور کردم ... در حالی که با یک دختر معلول ازدواج کردم ... دختری که شاید 

از اعماق قلبش عشق بورزه... دختری که شاید زندگیمو ، جوونیمو ، ارزوهامو و دختره رویاهامو

فداش کنم ...

و اه ای خدا ؟ من نیاز به فدا شدن دارم ؟؟؟

 

این روزا احساسم دچاره سرگردانی شده ... مثه بچه ای که تازه راه رفتن یاد گرفنه  ...

بچه ای که فکر میکردم خیلی بزرگتر از این حرفها باشه ...

اما ...

 

تا بعد ... 

۱۳٩٠/٤/۳  توسط پوریا   | نظرات ()

 

...از هر چه بگذریم

چند وقتی هست که یه شخص جدید تو زندگیم پا گذاشته ... یه دختر بیست و سه ساله و خاص!

یه دختر که شاید یه جورایی بشه گفت نابغست! هم در هنر ، هم در درس ، هم در کار . یه دختر با

سطحه فکریه بالا ومتفاوت با دخترای امروزی که بیشتر تو این سن به جای تلاش برای پیشرفتشون

عمرشون با اس ام اسو و خریدو مهمونیو پسر بازیو این چیزا تلف میکنن ...

دختری که واقعا میتونه باعث پیشرفتم بشه ... اما این وسط یه مشکل هست ...

اونم احساسشه ...

احساسش پابه پای بقیه کمالاتش رشد پیدا نکرده و یه جورایی شکوفا نشده .

حالا نسبت به من ابرازه علاقه میکنه و البته منم تلاشه زیادی برای بدست اوردنه دلش کردم

اما خب با وجود ابراز علاقه اما تناغضاتی تو رفتارش هست !!مثلا تو این امتحانا به من گفته 15 روز

کامل ارتباطمو باهاش قطع کنم چون وقت نداره . اما ازون طرف میبینم تو فیس بوک مطلب شیر

میکنه یا اصلا علاقه ای به دیدنه من نشون نمیده با اینکه خونشون تا خونه ما پیاده 20 دقیقه راهه !

 

خب اگه کسی این مطلبو میخونه به من بگه که مگه میشه ادم کسیو دوست داشته باشه اما

15 روز حتی فرصته یه اس ام اسم واسش نداشته باشه که کمتر از یک دقیقه وقت میگیره ...

مگه میشه آدم از حال کسی که دوسش داره این همه مدت بی خبر بمونه؟؟مگه میشه دلتنگ

نشه؟؟مگه میشه نخواد صداشو بشنوه‌؟؟

می ترسم ...

 نمی دونم که واقعا چه احساسی به من داره ؟؟و اینکه ایا بالاتر بودن سطح اون از لحاظ کاری

و احتمالا به زودی از لحاظ تحصیلی ایا مشکلی تو رابطه به وجود نمیاره ؟!

آیا همیشه دیدش نسبت به من از بالا نیست یا نخواهد بود؟؟آیا منو به کلی آدمای بهتر از من

ترجیح خواهد داد ؟؟

آیا میتونه من واقعا دوست داشته باشه و آیا قلبمو نمیشکنه ؟؟

همیشه میگه کلی خواستگاره سطح بالا داشته ! 

مثه نیزه تو قلبم فرو میره این حرفش اما تحمل کردم تا شاید بتونم اونجور که می خوام قلبشو

بدست بیارم ... تا شاید دیگه این حرفو نزنه ... تا شاید درک کنه این حرف چقدر سخته ...

وقتی بهش اعتراض میکنم که چرا این حرفارو می زنه و بهم اس ام اس نمیده در جواب میگه :

که منظورشو بد برداشت کردمو رفتارم بچه گانست ،میگه اس ام اس دادن بچه گانست من

به یادت هستم امافراموش کرده اس ام اس فقط یه وسیلست .. یه وسیله برای ابراز محبت ،

برای خبر گرفتن از حال کسی که بهش دل بستی یا می خوای ببندی ،شاید نمیدونه محبت

باید ابراز بشه ، باید بیان بشه، دوست دارم فقط دو کلمه نیست قبوله کلی مسئولیته ...

دوست دارم از خودگذشتگیه ، فداکاریه ، وفاداریه ...

دوست دارم ففط دو کلمه نیست ... بخدا نیست ..

 

تا بعد ...

۱۳٩٠/۳/٢٥  توسط پوریا   | نظرات ()

 

...بازم سکون

بعد از پایانه دوره مزخرف سربازیو آزادی از زندانه خدمت به میهن ، با کلی امید و آرزو و

حسه خوبه آزادی ، گفتیم خب دیگه حالا وقته ساختنه زندگی رویاییه ...

خوشحال بودم ازین که برخلافه خیلی از جوونا می تونم تو شرکت پدرم مشغول به کار

بشمو کم کم خودمو جم کنم .

اما از بخت و اقباله بده ما شرکت پدرم موفق نشد تو مناقصه جدید برنده بشه و منم

که کلی امید بسته بودم به این قضیه سرم به سنگ خوردو دستم از پام درازتر شد...

 

خلاصه با وجوده خورده کارهایی که همچنان هست اما فعلا تقریبا خونه نشین هستمو

یه جورایی در عذاب ازین سکون

ایشاالله هیچ جوونی بیکار نمونه که هر چی عقب افتادگیه این مملکته باعثش بیکاریه ..

 


انشاالله


۱۳٩٠/۳/٢٥  توسط پوریا   | نظرات ()

 

چقدر به حاله الانم می خوره ...

دلم گرفته ، ای دوست! هوای گریه با من

گر از قفس گریزم ، کجا روم ، کجا ، من؟

کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندانم

که دیده بر گشودم به کنج تنگنا ، من

نه چشم دل به سویی ، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی ، به یاد آشنا من

زبودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟

ستاره ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ! هوای گریه با من...

۱۳۸٩/۱٠/٢٤  توسط پوریا   | نظرات ()

 

کسی نیست که مرا یاری کند ...

خدا رو شکر کسی ادرسه اینجا رو نداره ، نه دوستی نه آشنایی ، نه حتی غریبه ای...

حداقل اینجا راحت می تونم دردو دلم بگم .. به کی ؟؟ امممم ... خب به اینه سیاه !

بازم بی قراری رو حس می کنم البته کمتر از قبل ... حالا تنهایی رو بیشتر حس می کنم ... اذیتم می کنه ...

برگشتم به چهار پنج سال قبل ... احساسی که اون موقع داشتم و الان دوباره برگشته ... همون حسه تنهایی ،

بازم دلم می خواد شعرهای غمگینه فروغو بخونم : مرگ من روزی فرا خواهد رسید ...

جدیدا مشروب خوردنو شروع کردم . اما این اصلا خوب نیست . کمی استرسمو تسکین میده اما این راه حل نیست...

من آرامشه ماندگار می خوام نه یک ساعته .. همه چیو خیلی سخت می گیرم . بیش از حده معمول...

کاش یکی بود راهنماییم می کرد... کمکم می کرد ... خدایا کجایی پس؟؟؟ می دونم دارم فرو می رم اما...

جای امیدواری هست مگه نه؟؟


تا بعد...

 

۱۳۸٩/۱٠/٢۳  توسط پوریا   | نظرات ()

 

پرواز را به خاطر بسپار ...

چند روز این شعره فروغ دایم تو ذهنم تکرار میشه :

 

پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی است...

معناش حسه غریبی داره . حسه توام با غم .انگار میفهمم فروغ فرخزاد اون لحظه به چی فکر می کرده...

 

۱۳۸٩/۱٠/۱٢  توسط پوریا   | نظرات ()

 

اخ .. ای خدا

امشب فقط می خوام بنویسم 

چی؟؟ هر چی که به ذهنه ساکنم برسه ... ساکن مثله زندگیم. دلم می خواد آزاد باشم ، 

دلم دو تا بال می خواد ، شایدم یه ماشین با کارته سوخته بی نهایت که بشه باهاش همه 

جا رفت ،  دلم جنگل می خواد کوه می خواد ، جایی می خواد که آدم نباشه ...

دلم آرامش می خواد ، آرامشی که نمی دونم دارم یا نه ! دلم ... 

دلم خدا رو می خواد ، خدایی که ندارمش ، حسش نمی کنم ، تو زندگیم نیست ... اما

چرا؟ اراده ای ندارم ، برای هیچ کاری ، حتی کارهای که زمانی بهشون علاقه داشتم ...

استرس دارم .. چند روزی هست که اینطوریم دلیلشم واسم مشخص نیست. فکر کنم باید

پیشه یه روانپزشک برم . حداقل شاید به زوره قرص بتونم آرامش پیدا کنم .

اخ... چی میشه ای خدا ! ٣ ماه دیگه خدمتم تموم بشه ، آزاد بشم ، از دست یکسری موجود

پست و آشغال راحت بشم.

 

خدایا به زندگیم برگرد ... خواهش ازت می کنم ... بهم اراده بده ... نمی خوام زندگیم

بشه یه خط راست ..خدایا

 

تا بعدها ...

۱۳۸٩/۱٠/٢  توسط پوریا   | نظرات ()

 

آخرین بروز رسانی: سه‌شنبه، ٢۱ اسفند ۱۳۸۶

جالبه ، خیلی جالبه ... بعد از دو سالو چند ماه دارم مطلی می نویسم . اوووه دو سال

اما چی باعث شد دوباره شروع کنم ، خوب چیزی که همیشه باعث نوشتن شده ، یعنی

داشتن کلی حرفو نبود شرایطی برای گفتن اون .

بعد از دو سالو خرده ای هوس کردم یه چیزی بنویسم بلکه کمی سبک کنم خودمو! گرچه

خیلی هم سنگین نیستم. دیگه سبکو سنگینیم از دستم در رفته.

الان که دارم ای مطلبو می نویسم 7 ماهو 21 روز از خدمت مقدس! سربازیه من گذشته .

زمانی که فهمیدم شهره خودم افتادم گفتم بابا خدمت تو شهره خودت اخه کاری داره !؟

اما اره کاری داره. البته خدا رو شکر می کنم که خیلی امکانات نسبت به بقیه همرزمام

دارم. اما...

مهمترین اصلی که تو هر کاره جمعی مهمه انسانهایی هستن که باهاشون در ارتباطی

و بعد مسائلی مثله امکاناتو رفت و آمد و غیره

و متاسفانه من با انسانهایی سرو کار دارم که تنها فکرشون اینه که ساعت یکو نیم

بشه از این در بزنن بیرون . انسانهایی که فقط ظاهرا زندن اما به نظر من که مرده

متحرکن . اما آزاردهنده ترین چیز تو خدمت اینه که میبینی عمرت داره ثانیه به ثانیه

میگذره و تو همینجوری ساکن ، شبیهه یه مرداب موندیو کاری از دستت بر نمیاد. در

حالی که هم کلاسیهات که تونستن در برن از این خدمت دارن روز به روز تو کاره

خودشون پیشرفت میکننو دیگه کم کم زندگیشونو سامان میدن . اما من کجای راهم؟

جواب این سکونو این لحظات با ارزشی که داره تلف میشه رو کی میده؟

تازه 9 ماه دیگه خدمتم تموم بشه باید از صفر شروع کنم . البته تو خدمت یه چیزایم

میشه یاد گرفت !!! دروغ گفتن ، جیم زدن ، از زیره کار در رفتن ، زیراب زدن ،غیبت

و اگه کمی سست باشی سیگار کشیدن ،نئشه شدن و ...

خیلی از جوونا تو همین خدمت سیگاری یا معتاد میشن .این چیزیه که دارم هر روز می بینم

حالا من خیره سرم لیسانسمو هر روز میام خونه اما وقتی خودمو جای سرباز صفرا می زارم

میبینم منم جای اونا بودم چند لحظه آرامش با ارزش ترین چیزه زندگیم میشد .

 

 

به امیده روزی که تو این مملکت از عمر جوونا استفاده بهتری بشه ...

تا بعد ...

۱۳۸٩/۳/٢۱  توسط پوریا   | نظرات ()

 

 


   

 

;
...دوربین سیاه
احساس یک شب ، در تنهایی خانه
هذیان یک مسلول
...از هر چه بگذریم
...بازم سکون
چقدر به حاله الانم می خوره ...
کسی نیست که مرا یاری کند ...
پرواز را به خاطر بسپار ...
اخ .. ای خدا
آخرین بروز رسانی: سه‌شنبه، ٢۱ اسفند ۱۳۸۶

 

تیر ٩٠
خرداد ٩٠
دی ۸٩
خرداد ۸٩
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦

 

پوریا

 

عروس ایمان
غارنشین متمدن
دنیای پنهان شیوا
کوچه تنهایی خیال
احساس تنهایی من
به یاد شبهای مهتابی

 

 

RSS 2.0

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

 

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود

دانلود